تبليغاتX
ّفاینال فانتازی لند
ّفاینال فانتازی لند
وبلاگ تخصصی گیم





سلام دوستان عزیز ! از این که به وبلاگ من سر زدید ممنون . خیلی ممنون
منوي اصلي
             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح اين قالب
             انجمن وبلاگ
             وضعيت در ياهو



نويسنده
             Black Shadow
             Selphie Tilmitt


موضوعات

             نقد و بررسی بازی Metal Gear Solid 3


آرشيو وبلاگ

             فروردین 1387


طراح قالب

گالري قالب وبلاگ




.: قسمت تبلیغات :.



 داستان بازی God Of War

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

سلام به سیاهی سایه ی سیاه و ناامیدی آخرین نگاه. قبل از هر چیزی یه معذرت خواهی از دوستان عزیزم بکنم چون نتونستم این چند روز وبلاگ رو به روز کنم. همونطور که قبلا هم فکر کنم بهش اشاره کردم من یه مسافرت مهم داشتم که کمی طول کشید و ازین رو نتونستم خیلی از کارهایی که قول داده بودم رو انجام بدم ولی حالا اومدم تا از خجالتتون در بیام و در این کامنت واستون تصمیم دارم داستان بازی زیبا و پر هیجان خدای جنگ 1 رو بذارم. امیدوارم خوشتون بیاد. سایبریا و ناتسی عزیز من و دوستم داستان شما رو با دقت خوندیم ولی الان تصمیم ندارم بهت بگم که داستانت خوب بود یا نه چون ناتسی فقط یک فصل و سایبریا هم 5 فصل رو بیشتر ننوشته. از این رو من میخوام کمی بیشتر داستان شما رو مطالعه کنم تا تصمیم زود هنگام نگیرم. و حالا داستان بازی خدای جنگ1:

بازی با بازیگر اصلی فیلم یعنی کریتوس شروع میشود که میگوید " خدایان المپیوس مرا رها کرده اند دیگر هیچ امیدی نیست" او خود را از بلندترین کوه یونان به پایین پرتاب میکند . سپس بازی به سه هفته قبل برمیگردد نمایش اتفاقاتی که سرنوشت بدبختانه اش را میسازد .او به ماموریتی فرستاده میشود که برای نجات دادن شهر آتن باید Ares را بکشد . خدای جنگ را ....نام کریتوس هر جنگجویی را در سراسر عالم به لرزه می اندازخت ... او به عنوان یک رهبر دارای خصلت های شجاعت , زیرکی , تاکتیک های جنگی , سرسختی در نبرد بود .

زن ها بچه ها و مردان زیادی از لب تیغ این جنگجو گذشته اند . میگفتند همسرش تنها کسی ست که میتواند جلوی خشم کریتوس را بگیرد .

بلاخره روزی آمد که کریتوس نمیتوانست پیشبینی کند.ارتش او با 50 مرد جنگجوی ورزیده در برابر هزاران نفر از لشگریان قبايل باديه‌نشين وحشى از مشرق‌زمين قرار گرفت .بعد از نبردی چند ساعته لشگر کریتوس مانند خود او در جنگی وحشیانه شکست میخورد . کریتوس خود در برابر رهبر بیگانگان شکست خورده بود ...چند ثانیه تا مرگ فاصله داشت . با کمال تا امیدی او Ares خدای جنگ را صدا میزد ! و میگوید.. خدای جنگ دشمنان مرا نابود کن و جان مرا در اختیار بگیر !!

خدای جنگ که شاهد این مبارزه است به درخواست کریتوس جواب میدهد و در یک لحظه تمامی سربازان دشمن را تکه تکه میکند . Ares به کریتوس شمشیر های آشفتگی را میدهد شمشیرهایی که در چرکین ترین اعماق جهنم ساخته شده ...

 

این اسلحه ترکیبی از 2 شمشیر که که مانند 2 خنجر به انتهای زنجیر است تشکیل شده . زنجیرها در دست کریتوس میپیچند و گوشت دست او را ذوب میکنند . این زنجیر ها برای همیشه قول کریتوس را به او یاد آور میشود .

در یک چشم به هم زدن رهبر وحشیان بادیه نشین میمیرد... کریتوش با شمشیر های آشفتگی سر رهبر وحشیان را میبرد .

کریتوس , وفادار به قولش از این به بعد تمامی دستورات خدای جنگ را اجرا میکند . کریتوس به نام خدای جنگ انسان های زیادی را میشکد . حتی به دهکده وفا دار به آتنا ( خدای انسانیت ) هم رحم نمیکند . به درخواست کریتوس مردانش تمامی دهکده را به آتش کشاندند. در طول کشتار کریتوس معبدی را پیدا میکند که به او احساس میدهد هرگز نباید به آن قدم بگذارد .قبل از داخل شدن غیبگوی دهکده با او اخطار میدهد که خطرات معبد بیشتر از آن چیزیست که کریتوس فکر میکند . کریتوس بیتوجه به پیرزن وارد معبد میشود خون جلوی چشمان او را گرفته . هر کس در نزدیکی کریتوس بود سر سالم بدر نبرد . کریتوس همه را قطعه فطعه کرد . بلاخره او دو قربانی آخر خود را هم گرفت . هر چند همه چیز تغییر پیدا کرد . وقتی کریتوس به عقل آمد دید در جلوی چشمان او جسد همسر و دختر کوچکش پیداست .... بله او با دستان خود آن دو را کشته بود برای او بسیار گیج کننده بود که خانواده او آنجا چه میکردند در حالی که او آخرین بار در شهر اسپارتا از آنها خداحافظی کرده بود تا به جنگ بیاید ...خدای جنگ که یک بار جان او را نجات داده بود برای او توضیح میدهد که برنامه هایش چه بوده است ... او ظاهر میشود و توضیح میدهد که زن و بچه اش آخرین ریسمان های انسانیت در زندگی ش بوده اند .

ولی حقیقتی در راه بود جادوگر دهکده از خاکستر زن و بچه اش که در معبد سوخته بودند برای نفرین عبدی او استفاده کرد تمامی بدن کریتوس را خاکستر سفید خانواده اش پوشاندند بغیر از خالکوبی قرمز بدنش ..نفرینی که همیشه و همه جا بدنبال او بود ...

كريتوس از تابعيتش به خداى جنگ دست مىكشد.او 10 سال در دنیا سرگردان شد از این بندر به بندی دیگر از مکانی به مکان دیگر ولی کابوس ها او را رها نمیکردند انگار این افکار مانند طاعون مغزش را فاسد کرده بودند .خاطران کشتن زن و فرزندش وجودش را فرا گرفته بود

بعد از 10 سال خدای جنگ خودش به آتن حمله میکند جایی که آتنا خواهرش محافظ آن بود

به وسيله قانون زئوس خدایان از جنگ با خودشان منع شده بودند .بنابرین برای نجات شهر باید به دنبال موجودی فانی میگشت که بتواند خدای جنگ را نابود کند . او بدنبال کریتوس میروذ و قول میدهد که در برابر متوقف کردن خدای جنگ گناهان و جنایت هایش را میبخشد . و کریتوس قبول میکند

کریتوس اول شروع به یافتن پیشگوی آتن میکند .وقتی به معبد پیشگو رسید , پیرمردی را دید که در حال کندن قبر است , پیرمرد گفت که مجبور است قبر بزرگی را بکند و وقت هم ندارد و بعد پیرمرد به کریتوس حرفی زد که نمیتوانست باور کند .. قبری که او میکند برای یک نفر بود و آن یک نفر هم کریتوس بود!!

بر اساس دانسته های پیرمرد غیبگو او فقط با یک راه میتوانست خدای جنگ را نابود کند و آن هم پیدا کردن جعبه پاندورا افسانه ای بود .آتنا به کریتوس میگوید که چطور باید به جعبه پاندورا دست پیدا کند . او باید به داخل کوهستانی میرفت که بر سوار آخرین تایتن یعنی کرونوس بود کرونوس , كه پدر بىرحم زئوس بود. بلاخره با سعی و تلاش و پشت سر گذاشتن تهدیدات بسیار مهلک کریتوس موفق شد به جعبه پاندورا دست پیدا کند .ولی....ولی قبل از رسیدن به آتن همراه جعبه , خدای جنگ از این مسئله آگاه میشود که کریتوس به جعبه دست پیدا کرده . در حالی که در حال جنگ بود از مسافتی بسیار دور با ستون سنگی تیز به طرف کریتوس که در معبد پاندورا بود شلیک میکند .تیر پس از طی مسافت بسیار زیادی به کریتوس میرسد و شکم او را پاره میکند و او را به دیوار میکشد . در آخرین لحظات عمر کریتوس خاطرات کشتارش , کشتار زن و بچه ش در ذهنش تدایی میشود. کریتوس با درماندگی میبیند که نوکران خدای جنگ چگونه جعبه پانادورا را با خود میبرند .کریتوس در دوزخ سقوط میکند , شکست میخورد اما نمیخواهد بمیرد .او در راه جهنم با جامعه جنایت کارن مبارزه میکند . در انتهای راه به زنجیری رسید که یک سر آن به آسمان وصل بود . در آخر زنجیر همان پیرمردی بود که داشت قبر میکند او میگوید آتنا تنها خدایی نیست که از تو مواظبت میکند گورکن پیر این را گفت و غیب شد . کریتوس از صحراى روحهاى سرگشته با تمامی دام ها و خطر هایش عبور میکند و بلاخره موفق میشود که از دوزخ خودش فرار کند . یک کار باقی مانده بود پیدا کردن جعبه پانادورا . او وقتی به خدای جنگ رسید جعبه با زنجیری به دستان خدای جنگ وصل بود . او با پرتاب یک صاعقه به طرف دستان خدای جنگ توانست زنجیر را از دستان خدای جنگ پاره کند .جعبه سقوط میکند و کریتوس باز هم آن را پس میگیرد . در آخر نبردی مانده بود بین کریتوس و خدای جنگ که سرنوشت آتن را رقم میزد . در یک اقدام تدافعی خداى جنگ كريتوس را داخل ذهن خودش به دام انداخت . او توهماتی از خانواده اش را برای ذهن کریتوس ساخت که به دستان خود کریتوس کشته میشدند . کریتوس عهد میکند که نگذارد دیگر بار خانواده اش به دست خدای جنگ بمیرند و از آنها در مقابل موجوداتی که شبیه خودش بودند و قصد کشتن خانواده اش را داشتند محافظت کند .بلاخره کریتوس بر دشمنان خیالیش پیروز میشود و خانواده اش را نجات میدهد . با این وجود که کریتوس موفق به نجات خانواده اش شد .ولی چه ارزشی داشت در آخر فهمید که آنها همه اش خیالات بوده . هدف خدای جنگ از این کار این بوذ که روح خدای جنگ را بشکند تا کریتوس پذیرای شکست شود . کریتوس که حالا تمامی نیرو ها و اسلحه تیغه های آشفتگی را از دست داده بود جنگ را بخوبی اداره میکند و توانست در هشیاری حملات خدای جنگ را بشکند و به شمشیر قوى كوه المپ دست پیدا کند . بعد از یک نبرد طولانی و سخت بلاخره کریتوس میتواند خدای جنگ را شکست دهد و شمشیر ش را در گلوی خدای جنگ فرو برد . بعد از کشتن خدای جنگ و دریافت تبریکات خدایان مختلف کریتوس از آتنا میخواهد کابوس ها و زجر هایی که در جانش در اثر گشتن همسر و فرزندش رخنه کرده اند را از او دور کند .. آتنا به او میگوید که میتواند جنایات و اشتباهات او را ببخشد ولی هیچ خدا و یا نیرویی نیست که بتواند خاطرات کارهای وحشت ناکی که در سایه ه خدای جنگ اریس انجام داده را از وجودش پاک و فراموش کند .

کریتوس با احساس نا امیدی به بالای بلند ترین کوه یونان میرود و با سقوط از بلندی خودکشی میکند . (صحنه اول بازی) کریتوس سقوط میکند و به درون دریای اژه می افتد . ولی قبل از اینکه بمیرد احساس میکند نیروی عجیبی او را به بالای کوه میکشاند . او به بالای کوه کشیده میشودآتنا به كريتوس میگوید كه خدايان حكم كردند او امروز به دليل خدمت بزرگش به خدايان نميرد.

او به کریتوس یادآوری میکند که یک تخت در کوه المپیوس خالی ست و یک خدای جنگ جدید لازم است . او به کریتوس پیشنهاد خدای جنگ شدن را میدهد و دری که به كوه اليمپوس و تخت خدایی منتهی میشود را برای او میگشاید . و اینگونه کریتوس خدای جنگ میشود...

خب امیدوارم خوشتون اومده باشه. لازم به ذکره که من این داستان رو بطور کامل از یک سایت برداشتم که متاسفانه یادم نبود که نامش رو بردارم و از همینجا از صاحب وبلاگ یا سایتی که این مطلب رو گذاشته بود تشکر میکنم. ممنونم... من به طودی باز برمیگردم. یا حق و تا بعد....

Black Shadow

در بازی زندگی با خدا بودن بهتز از ناخدا بودن است.


 
نويسنده : Black Shadow   | تاریخ : سه شنبه 20 فروردین1387

 نگاهی به داستان بازی Meal Gear Solid 3

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.

سلامی یه سیاهی سایه ی سیاه و ناامیدی آخرین نگاه. سلام به تمامی دوستان عزیز و عزیزان دوست. خب بدون هیچ حرفی میگم که در این نوشته داستان قسمت سوم از بازی Metal Gear Solid رو مینویسم تا با هم شاهد یک داستان زیبا و قوی باشیم. از دوستانی که لطف کردن و نظر دادن مثله ناتسی و سایبریای عزیزم ممنونم. حالا داستان MGS3...

داستان همون طور که قبلا گفتم مربوط به سال 1964 و جنگ جهانی دوم هست. داستان در مورد یک سرباز و کماندوی ورزیده و شجاع هست که اون کسی نیست جز رییس بزرگ یا همون Big Boss  خودمون و لقبش در اینجا مار برهنه ( naked Snake) هست. ماموریتی که واسه او در نظر گرفته شده این است که به پادگان نظامی شوروی که د رمیان جنگل بزرگی ساخته شده است وارد شده و دانشمندی و دانشمندی روسی که تانکی با نام  Shagohod را ساخته است نجات داده و با خود برگرداند. این تانک بسیار قوی این قابلیت را داشت تا موشک های هسته ای حمل کند. اسنیک توسط تیم رادیویی یعنی Para-medicو Major Zero و مربی خودش Theboss پشتیبانی میشد.. Theboss رهبر گروه کبری یکی از موفق ترین گروه ها در جنگ جهانی دوم (سواحل نرماندی ) بود که متفقین با کمک این گروه توانستند از خط دفاعی آلمانها در نرماندی عبور کنند
ماموریت نیکد اسنیک به خوبی پیش میرفت تا اینکه Theboss به طرز مرموزی از گروه جدا شد و با اهدا کردن دو عدد DavyCrockett به گروه کلنل Volgin پیوست..
Nikolai Sokolov رهبر پروژه Shagohod توسط گروه کبری ربوده شد.اسنیک هم در جریان مبارزه با Theboss به شدت زخمی شد طوری گروه کلنل Volgin موفق به فرار شدند ....کلنل برای اینکه دزدی DavyCrockett پنهان کنه یکی از راکتهای DavyCrockett رو نابود کرد طوری که Theboss مسئول تمام خرابکاریها به نظر برسه....
با توجه به حضور هواپیمیایی که اسنیک رو در خاک روسیه پیاده کرده بود شوروی با مقصر قلمداد کردن آمریکا برای کل خرابکاریها تصمیم به شروع جنگ هسته ای گرفت ...ولی در نشستی سری که بین رئیس جمهور آمریکا و نخست وزیر شوروی انجام شد آمریکا تعهد کرد که با از بین بردن کلنل Volginو آمریکایی مرتد Theboss و همچنین تنها موشک هسته ای باقیمانده دزدیده شده یعنی DavyCrockett به این موضوع خاتمه بده....
اسنیک در عملیاتی موسوم به Operation Snake Eater برای انجام تعهدات آمریکا داوطلب شد ...اسنیک در حین ماموریت توانست نظر  EVA(یک مامور خائن سازمان ناسا) رو برای همکاری جلب کنه ....بعد از مبارزات زیاد با افراد کروه Ocelot Unit (که توسط Revolver Ocelotرهبری میشدند) و همچنین شکست دادن افراد گروه کبری اسنیک موفق شد تا به محل Sokolovوتانک دزدیده شده یعنیShagohod دست پیدا کنه ولی توسط نیرو های کلنل درGroznyj Grad دستگیر و زندانی شد و برای اینکه به مرگ Sokolov اعتراف کنه تا سر حد مرگ شکنجه گردید ولی سر انجام از زندان گریخت....
اسنیک دوباره به Groznyj Grad برگشت تا Shagohod رو نابود کنه...درست قبل از شروع ماموریت اسنیک از موضوع مهمی مطلع شد:The Philosophers
گروهی متشکل از افراد قدرتمند و روشنفکر از کشورهای آمریکا ..شوروی و چین که جهان در پس سیاستهای مخفی آنها اداره میشد ...این گروه بعد از پایان جنگ جهانی دوم شکست هیتلر دچار اختلاف داخلی شد و متلاشی گردید...این گروه مبلغ هنگفتی از پول رو موسوم به hilosophers Legacy در بانکهای سراسر دنیا ذخیره شده بود (مقدار نا قابل 100 بیلیون دلار!!!!) کلنل موفق شده بود تا این پول رو به طور غیر قانونی تصاحب کنه....حالا اسنیک فهمید که دولت آمریکا در صدد بازپس گیری و تصاحب پول از کلنل برآمده...
اسنیک ماموریت خودش رو آغاز کرد و با نابود کردن کلنل و تانک به همراه eva به سمت دریا چه ای که در اون یک ground effect vehicle پنهان کرده بود حرکت کرد ولی قبل از اینکه فرصت فرار داشته باشه با مربی سابق خودش یعنی Theboss مواجه شد بعد از نبرد موفق شد تا مربی خودش رو شکست بده وبه همراه eva به الاسکا پرواز کردو یک شب رو در اونجا با هم استراحت کردند ....در طول شب eva اونجا رو مخفیانه ترک کرد و برای اسنیک یک نوار کاست باقی گذاشت ....در نوار eva توضیح داده بود که یک جاسوس چینی بوده و میخواسته سهم چین رو از hilosophers Legacy برداره...و همچنین این که Theboss یک خائن نبوده ...بلکه یک مامور مخفی بوده که به خطر انداختن زندگیش به مجموعه کلنل نفوذ کرده بود و آخرین ماموریتش این بود تا با کشته شدن به دست اسنیک به عنوان یک خائن مانع از شروع جنگ هسته ای از طرف شوروی علیه کشورش آمریکا بشه. او گفت که ماموریتش با اسنیک به پایان رسیده است و باید او را هم در خواب میکشت ولی این کار را نکرد. در پایان گفت او اسنیک را نکشت نه بخاطر اینکه اسنیک جونش رو نجات داد یا نه بخاطر اینکه عاشق اسنیک شده بود بلک چون The Boss ازش خواسته بود این کار رو نکنه.اسنیک بخاطر فداکاریهایش به big boss لقب گرفت .....و یک روز اسنیک با دسته گلی از گلهای سوسن در بالای سنگ قبر بی نامی ایستاد و زانو زد و گلها رو سنگ قبر  The Boss قرار داد The Boss... تنها یکی از کسانی بود که حاضرند همه چیزشان را برای دفاع از کشورشان بدهند .....اشکهای اسنیک سنگ فبر را خیس میکند....

قبل از هرچیزی باید بگم که این مطلب توسط یکی از دوستان عزیز در سایت بازیسنتر نوشته شده بود ولی نه به همین شکل و من کمی بهش اضافه یا کم کردم. در هر صورت این داستان کلی بازی بود البته خیلی نگاه کلی به بازی کرده و جزیاتش رو حذف کرده ولی خب میشه گفت داستان رو کامل بیان کرده. در هر صورت دوستان عزیز این داستان کلی بازی شاهکار MGS 3 بود که تقدیم به شما کردم. امیدوارم راضی باشید. پیروز و موفق باشید... یا حق و تا بعد...

Black Shadow

در بازی زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است.

تصویری از naked Snake

تصویری از The Boss

تصویری از اسنیک


 
نويسنده : Black Shadow   | تاریخ : دوشنبه 12 فروردین1387

 نقد و بررسی بازی Metal Gear Solid

 یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.

سلامی به سیاهی سایه ی سیاه و ناامیدی آخرین نگاه. یک سلام دیگه به تمامی دوستان بازیخور عزیز. خب خوشحالم در این دو روز تعداد بازدیدها اینقدر خوب و عالی بود و از همه ی شما دوستان ممنونم که به وبلاگ خودتون سر زدید. یه تشکر ویژه از دو دوست عزیزم ناتسی و سایبریا بخاطر لطفی که نصبت به من دارن. خب یکی از دوستان در نظری گفته بود که از من میخواد که یک نقد در مورد بازی متال گیر بنویسم و من هم میگم به روی چشم. در مورد وبلاگ باید بگم که من اینجا به نقد و بررسی هر بازی میپردازم ولی یکی از اهداف من این هست که جامعه رو بیشتر با بازیهای سبک نقش آفرینی و RPG آشنا کنم ولی مهمترین اینه که به نقد و بررسی دقیق بازیهای زیبا بپردازیم و همینجا میگم که اگر کسی خواست تا در مورد بازی مطلبی بنویسم حتما بگه چون من خوشحال میشم که تقاضا از شما دوستان عزیز باشه و من هم به وظیفه ی خودم عمل میکنم. ممنونم. در مورد اینکه داستان متال گیر رو بذارم باید بگم که حتما این کار رو میکنم و صرف دو روز آینده حتما داستان قسمت سوم متال گیر رو واستون میذارم. حالا بریم و به نقد و بررسی این بازی زیبا بپردازیم. البته من ترجیحا قسمت سوم اون رو نقد میکنم. امیدوارم خوشتون بیاد...

در مورد بازی Metal Gear Solid بیاد بگم که این بازی از روی میکرو شروع شد و تا کنسول پر قدرت PS3 ادامه پیدا کرده است. اما نکته ی جالب مربوط به این بازی اینجاست که شماره های بازی داستانی پشت سر هم رو طی نمیکنند. یعنی مانند بازیهای دیگه نیست که شماره ی 2 ادامه ی شماره ی 1 باشه و زمان داستان اصلا ربطی به شماره نداره به طور مثال MGS 3 در سال 1964 هست در صورتی که MGS 2 در سال 2007-2009 نقل شده. در زیر یک تاریخ از زمان وقوع داستانهای MGS رو میذارم. توجه داشته باشید تاریخ گفته شده مربوط به زمان داستان بازی هست و هیچ ربطی به زمان ساخت بازی ندارد.

 

1964- Metal Gear Solid 3: Snake Eater (PS2)
1970 - Metal Gear Solid: Portable Ops (PSP)
1995 - Metal Gear (mikro)
1999 - Metal Gear 2: Solid Snake (Mobile)
2005 - Metal Gear Solid (msx2)
2007/2009 - Metal Gear Solid 2: Sons of Liberty (PS2)
2015 - Metal Gear Solid 4: Guns of the Patriots (PS3)

ولی خب یه سری پک های جانبی هم واسه این بازی هست که از ذکر نامشون خودداری میکنیم. حالا یه نگاه دقیق به گرافیک، سبک، صداگذاری، و شایعات در مورد این بازی بندازیم. خب همون طور که همتون میدونید سری مجموعه ی Metal Gear Solid توسط کمپانی معروف و قدرتمند KONAMI ساخته میشه و آقای کوجیما هم در راس این کمپانی قرار داره. در مورد گرافیک این بازی باید بگم که در زمان خود و در سبک خود همیشه جزو بهترینها و مطرح ترینها بوده. داستانی پر پتانسیل و قدرتمند که بازیکن رو در خود محو میکند. من خودم به شخصه وقتی داشتم قسمت سوم رو بازی میکردم نمیتونستم از جام تکون بخورم و هر روز حدود 5 ساعت بازی میکردم و در پایان از زور چشم درد از پای PS2 بلند میشدم. گرافیک قسمت سوم این بازی خوب و قابل قبوله و به قدری هست که بازیکن رو بطور کامل جذب محیط زیبا کنه. در مورد صدا گذاری باید بگم که یکی از زیبا ترین المانهای این بازی صداگذاریش هست. شما میتونید قدرت و اهمیت صداگذاری دقیق رو در بین دموها و مکالمات و با توجه به حرکت لب کارکترها و از طرفی در مبارزه ای که با The End در جنگل دارید حس کنید. در مورد رنگهای به کار رفته هم شما معمولا در محیط هایی با رنگهایی جذاب و طبیعی هستید (مخصوصا در اوایل بازی در جنگل) و این خیلی جالبه که این بازی میتواند با استفاده از رنگهای روشنی مانند سبز ، حسی تاریک به بازیکن القا کند. آهنگهای این نسخه هم مانند نسخه ی دو خوب و قابل قبول هست. شخصیت پردازی فوق العاده قوی از نشانه های قوت داستانی این قسمت هست. در مورد شخصیت پردازی باید فقط گفت که هرکس نسخه ی 3 را بازی کرده است نظرش در مورد Big Boss که در دو شماره ی قبل دشمن اصلی بود عوض میشود چرا که شخصیت اصلی MGS 3 همان Big Boss هست. روند داستانی زیبا و پیچیدگیهای زیرکانه توانسته است تا بازی را طوری کنترل کند که هیچکس از بازی زده نشود و فقط کافی است شما به مدت 2 ساعت پای بازی باشید تا مانند زنجیر شدگان تا آخر آن را ادامه دهید. و در پایان میرسیم به برخی از شایعات مبنی بر شباهت بیش از اندازه ی Metal Gear Solid و بازی Splinter Cell که البته لازم به ذکر هست که این دو بازی شاید کمی از بعضی لحاظ شبیه به هم باشند ولی با کمی دقت به تفاوتهایی آشکارا هم پی خواهید برد. شخصیت اسنیک در مقایسه با شخصیت پردازی سام فیشر ( که یک بازیگر هالیوودی هست ) میتوان گفت که قوی تر و ماهرانه تر طراحی شده است ولی خب این باعث نمیشود که چیزی از ارزش بازی SC کم شود. دقت داشته باشید که هر بازی در هر سبک و سویی به بیان مفاهیمی خاص میپردازد که اگر این مورد را با دقت دنبال کنید متوجه میشوید که این دو بازی زیاد هم شبیه به هم نیستند. اگر عمری باقی ماند و افتخار در کنار شما بودن باز هم نصیب من شد حتما یک مقاله در مورد مقایسه ی این دو شخصیت و در کل این دو بازی مینویسم. در ارسالهای بعدی حتما داستان مجموعه ی MGS رو هم واستون میذارم. امیدوارم که از مطالب نوشته شده لذت برده باشید و مورد قبولتون باشه. باز هم از اینکه تحمل کردید ممنونم. یا حق و تا بعد...

Black Shadow

در بازی زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است.

قضاوت با شما

 
نويسنده : Black Shadow   | تاریخ : جمعه 9 فروردین1387

 بررسی سبک نقش آفرینی (RPG)

یا علی گفتیم و